یکی پرسید عشق چیست ؟ دیگری گفت هیچ نیست
عشق یعنی گریه و غم درد و ماتم
عشق یعنی اصل نکبت
خود غربت ، دنیا حسرت
مرگ غیرت
گفتم نه ای عزیز! درد دل داری به پای عشق نریز
عشق یعنی نشستن در لحظه های انتظار اشک ریختن با دل های بی قرار
عشق یعنی شمردن روز به روز تا رسیدن به اون دستای دور
عشق یعنی رد شدن از مرداب زندگی عشق یعنی پاکی ، سادگی
عشق یعنی چتر بودن زیر بارون رفتن
عشق یعنی کبوتر بودن هی گشتن و گشتن
تا تو دام صیاد نشستن
عشق یعنی شب و مهتاب و گل و آب آینه ،سنگ ،درخت ،آفتاب
اصلا" عشق یعنی تموم زندگی اصل پاکی ، خود سادگی
پرسید عاشق کیست؟
دلم ترسید ، پاهام لرزید و اشکی از گوشه چشمم فروریخت
گفتم:
عاشق اونا بودند که جا گذاشتند پاها روی مین در پاسداری از همین سرزمین
توعصر آتش ، عصر سرب قلبها تو سینه ها می شد ذوب
اونا که گرفتند تو دستا جونشون یکی یکی غسل می کردند تو خونشون
چه برادرها غسل دادند، کفن کردند برادر را
چه مادرها فرستادند سفر پسرها را
عزیزی داشتم
همه عشقش به سجادش همه جونش بود و تسبیش
همه دنیاش بود و مهرش با اون قرآن تو جیبیش
دلش گنده پراز امید اما حیف شد اونم خوابید
خودش رفته دیگه نیست اما یادش همیشه هست
همین یادش من و بس
۸۵/۹/۴